محمد خزائلى
175
شرح بوستان ( فارسى )
چو گنجشگ در بازديد از قفس ، * قرارش نماند اندر آن يك نفس جو باد صبا زان زمين سير كرد * نه سيرى كه بادش رسيدى به گرد گرفتند ، حالى ، جوانمرد را : * كه حاصل ( 1 ) كنى سيم يا مرد را به بيچارگى راه زندان گرفت * كه مرغ از قفس رفته نتوان گرفت شنيدم كه در حبس چندى بماند * نه شكوت نوشت و نه فرياد خواند زمانها نياسود و شبها نخفت * برو پارسايى گذر كرد و گفت : نپندارمت مال مردم خورى * چه پيش آمدت تا به زندان درى ؟ بگفت : اى جليس ( 2 ) مبارك نفس ، * نخوردم به حيلتگرى مال كس يكى ناتوان ديدم از بند ، ريش * خلاصش نديدم بجز بند خويش نيامد به نزديك رايم پسند ، * من آسوده و ديگرى پاىبند بمرد آخر و نيكنامى ببرد * زهى زندگانى كه نامش نمرد تنى زندهدل ، خفته در زير گل * به از عالمى زندهء مردهدل دل زنده هرگز نگردد هلاك * تن مرده ( 3 ) دل گر بميرد چه باك ! حكايت ( 10 ) [ يكى در بيابان سگى تشنه يافت . . . . ] يكى در بيابان سگى تشنه يافت * برون از رمق در حياتش نيافت كله ( 4 ) ، دلو كرد آن پسنديده كيش * چو حبل ( 5 ) اندر آن بست دستار ( 6 ) خويش به خدمت ميان بست و بازو گشاد * سگ ناتوان را دمى آب داد خبر داد پيغمبر از حال مرد : * كه داور گناهان او عفو كرد